
ایستادم
رخ به رخ
مقابل ترس
و بر زمین زدم او را با تمام هیبتش
اینبار من بر پشت او نشسته بودم
ناله کنان اسمم را صدا میزد
التماس میکرد
شاید...
قلبش ایستاد
کشتمش
راحت شدم!
روز بعد...
گویی پشبمانم از انچه گذشت
پشیمان از ان خشم,شهوت
پشیمان از ان قتل,انزال
گویی زخمی عمیق تر زده باشم زنذگی ام را
زندگی با ترس راحت تر بود از تحمل این زخم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر