چهارشنبه، آذر ۹

خاکستری

بوی عرق می دهد دهانم، درست مثل بدنم که بوی عرق می دهد. دوستی به من لطف دارد و می گوید: درست است کمی اضافه وزن داری، اما عوضش بچه مهربانی هستی. مگر می شود بوی عرق داد و مهربان نبود؟ مگر می شود چاق بود و مهربان نبود؟
دوستی می گوید: اخلاقت تند است. ملاحظه دور و بری هایت را نمی کنی. اما عوضش بدی های دیگران زود از یادت می رود. مگر بدخلقی و کینه توزی یک جا با هم جمع می شوند؟
عصر عصر خاکستری هاست. کاراکتر های خاکستری، روز های خاکستری.

تو را سفید سفید می خواستم
تو نیز به انجام این راه چشم دوخته بودی
اما  نویسنده مان...
او نویسنده بزرگی بود
کاراکترهایش را واقعی می ساخت
و پایان قصه ها را باز می گذاشت
افسوس...
افسوس که عصر عصر هایزنبرگ ها بود
و خاکستری ها
ولی ما که به شوق قصه مادربزگ ها بود که عاشق شدیم
نه چخوف
نه دیگران
یادت می آید؟
فقط کلاغ بود که به مقصد نمی رسید...

زخم


ایستادم
رخ به رخ
مقابل ترس
و بر زمین زدم او را با تمام هیبتش
اینبار من بر ‍پشت او نشسته بودم
ناله کنان اسمم را صدا میزد
التماس میکرد
شاید...
قلبش ایستاد
کشتمش
راحت شدم!
روز بعد...
گویی پشبمانم از انچه گذشت
پشیمان از ان خشم,شهوت
پشیمان از ان قتل,انزال
گویی زخمی عمیق تر زده باشم زنذگی ام را
زندگی با ترس راحت تر بود از تحمل این زخم...

سه‌شنبه، آذر ۸

من!

من شبیه همهٔ انسانهایی‌ هستم که هیچ شباهتی‌ به من ندارند.

یکشنبه، آذر ۶

دارالمجانین

دارالمجانین عالم است
زمین
بیمار و پرستار آغوش می گیرند همدیگر را
و هر یک به حال دیگری
به حال خویشتن
و آرزو می کنند جهان...
آرزویی نمانده است
دارالمجانین زمین است
عالم
بیمار و پرستار
روزی هزار بار
عوض می کنند
جایشان را
زار زار
زار زار
زار زار

چهارشنبه، آذر ۲

نظام

قبله عالم را خوابانده بودند
رو به قبله
اشد ان لا اله الی...
ملیجک سیگاری آتش زد
و پیرمرد آن سوی آسمان ها
قراداد شراکتش را پاره کرد

سه‌شنبه، آذر ۱

شاعر و دلقک

از قرن ها پیش
سلاح زن گریه بوده است
 سلاح مرد تیغ
و شاعر نه مرد نه زن
که میان این دو جنس است
و سلاحش میان گریه وتیغ

سلاح شاعر
همان عصاست
که زیر دست آن دلقک چلاق می لنگد
و می رساندش به خانه
تا  لباس شبش را بپوشد
دستمال گردنش را سفت کند
و دستش را روی حلقه ای زنگ زده بلرزاند 
و بی اختیار زنش را صدا زند
و زن که نیاید
ضیافت شامش را در خواب
همان جایی که زنش را جا گذاشته است
همانجا که مردی تمام عیار است
همانجا که شعر سلاح و شاعر مبارز است
همانجا که نوش جان نکند ،شاعر
شامش را
که وقتش گرانبها تر است...


آه گه گرام ها پرند از نغمه های عاشقانه
آه  که شاعران پرند از...
آه  که دلقک ها...

دوشنبه، آبان ۱۶

در خواب

دستش را به طرفم دراز کرده بود و آدامسش را می جوید. ترس برم داشت که نکند خودش باشد. خواستم حرفی بزنم. دهانم که باز شد منصرف شدم. همانطورآب دهانم را بلعیدم و به زحمت گفتم: قربانتان شوم، قضیه که جدی نیست؟
لبخند زد. همه دندان هایش را دیدم، سفید بودند و برق می زدند. گفتم: ملتفت هستم. حق با شماست. اشتباه از بنده بود.
لبخندش ایستاد و یک بعد از ابعاد فیزیکیش کم شد. عکسی شد از مردی که لبخند زده بود و دستش را به نشانه دوستی که نه - چیز دیگری - دراز کرده بود و من یک بعد بیشتر داشتم و چیزی مثل نفس نفس زدن در بعد چهارم در تمام اندامم می جوشید. 

چهارشنبه، آبان ۱۱

فرودگاه امام

ماندی همان جا
همان جا
همان جا
درست همان جا
همان جا که مانده ای
            با چشمانی خالی و دلی پر
من اما می روم
می روم
می روم
از جایی که می رود
تندتر از من
از زمینی
که زیر پای من
            در جهت توست که سرازیر می شود
چونان اشک مادری
بر مزار فرزند
           که در جهت اوست که سرازیر می شود
و این اتاق دیگر
نه جهان کوچک من
که جهان من کوچکتر است
چونان جهان فرزندی
زیر خاک
که اشک از چشمان لبپر مادری
لبریز می شود
بر جهان او
چهان من کوچک تر است
ار این اتاق
جهان من
آن جاست
آن جاست
آن جاست
همانجا که مانده ای
با چشمانی خالی و دلی سیر
از بوسه هایی از لبی لبپر
که لبریز می شود
چوان اشک مادری
بر مزار فرزند