جمعه، خرداد ۶

بدون عنوان

آقای خدا
این بار بی خیال چایی
می خواهم دو سه شاتی ودکا بزنیم و
درست مثل دو آدم بالغ
بنشینیم و به اشتباهاتمان اقرار کنیم

قلعه ادینبورگ


قلعه ادینبورگ (18 می 2011)

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸

شلم

من اعتقاد داشتم که نباید بین بازی حرف زد. یعنی این طور عادت کرده بودم. قبل ها که بازی می کردیم، اگر کسی بر حسب اتفاق  سرش را می خاراند، کسی دیگری همیشه آنجا بود که بازی را به هم بزند و به بهانه تقلب دو برابر آنچه را که خوانده بود برایش منفی بنویسد و دعوا شروع شود که به والله من قصدم واقعا خاراندن سرم بود. اما ما همیشه اعتقاد داشتیم که خاراندن سر یعنی خشت یا پیک یا هر کارت دیگری. دیروز حرف نمی زدم، دراز کشیده بودم و سعی می کردم منصفانه بازی کنم و به ورق آخر که گه گاه از زیر دست دیلر دیده می شد نگاه نکنم. نگاه نمی کردم. می گفتند ساکتی! ساکت بودم، تمام و کمال هوش و حواسم جذب تکه آهنگی شده بود که پخش می شد در اتاق و کسی جز من نمی شنیدش.

 در کل این چند دستی که بازی کردیم، چند بار حرف زدم. همه اش سرم را تکان می دادم که باز فلانی ورق اشتباه را بازی کرد. بد بازی می کرد، یا حداقل من دوست داشتم که فکر کنم که او بد بازی می کند. سعی می کردم از موضع بالا حرف بزنم، درست مثل کسی که خدای بازی کردن است و هیچ از بازی لذت نمی برد و هدفش از بازی آموختن است و لا غیر. می گفتم: بازی را باید بدهی دست حاکم نه یارش. بازی که دستش می افتاد همان کار را می کرد. باز سر تکان می دادم که نه باز اشتباه کردی ، به هزار دلیل که این بار باید بازی را می دادی دست یار حاکم که فلان شود و فلان اتفاق بیفتد و فلان ورق رو شود و هزار فلان و فلان دیگر. باز قبول می کرد و باز عینا اجرا می کرد و من باز ایراد می گرفتم و سر تکان می دادم.

بازی که تمام شد، باختیم. با اختلاف زیاد، بسیار زیاد.  همه  معتقد بودند که باخت ما فقط و فقط به خاطر بازی های بد شایان بوده است. خود شایان هم معترف بود که بازی های بد او دلیل باخت ما شده است. اما من طور دیگری فکر می کردم، شایان غلط بازی نمی کرد، ورق هایی که به دستش می رسیدند ورق های غلطی یودند.

پ.ن. قطعه ای از   Justin Vernon



 And the one who deal the cards
Are the ones who take the tricks
With their hands over their hearts
While we play the game they fix

یکشنبه، اردیبهشت ۲۵

مترسک شهر


گلاسکو - جرج اسکور (14 می 2011)

زن، درد

با درد خوب می خوابم و
خوب عشق بازی می کنم
اما به زنان که می رسم
فرقی نمی کند
هرکه باشند، باشند
-          معشوقه و فاحشه –
زناکار، حرامزاده ای بیش نیستم
حتی اگر نگاهی در رود
از حفره چشمانم
چه بسا از ترحم و شرم


چهارشنبه، اردیبهشت ۲۱

میهمان شب

در را برایش باز کردم
سردش بود
پتویی برایش آوردم
و غذا برایش گرم کردم
گفت میل ندارد
کمی چایی برایش ریختم
برای خودم نیز
تازه چانه مان گرم شده بود
که به ساعتش اشاره کرد
عذر خواستم
و چشمانم را بستم
از جهاز تنهاییم تنها
آیینه و شمعدان نقره را برده بود
باقی هنوز روی طاقچه
برایم نیشخند می زد

سیندرلای من


آواز گنجشک ها هم
اگر بیدارت کند
باز دلیل نمی شود
شاید سر ساعت دوازده بود
که ملت ما
شاه و شاهزاده اش را
بیرون کرد
و تو را با لنگه کفشت
تنها گذاشت

دوشنبه، اردیبهشت ۱۹

خوابنما

نترس دیگر
تمام شد
بیدار شدم
از آن خوابی که برایت
می دیدم...
نزدیکتر بیا
می خواهم بدانم
چه کسی پس خواهد داد
تقاص تلف شدن رویاهیم را؟

داستانی بر اساس واقعیت

دو روز پیش از آن خراب شده برگشتم. خلاف عادت مسافران که مسافرتشان شمار روزش یکی بیشتر از شب هایش است، دو شب ماندم و یک روز! حالا چرایش را دقیقا نمی دانم. اما آن یک روزی را که آنجا بودم را تماما خوابیدم. شبش را تا صبح در هاستل 8 نفره ای در پدینگتون صبح کردم، با 7 نفر دیگر که 6 تایشان ایتالیایی بودند و یکی شان دختری بود از یک کشور دیگر که هرجای دنیا می توانست باشد جز بریتانیا! شب را نتوانستم بخوابم. به نظرم اتاق بیش از اندازه گرم بود و پنجره اتاق سخت باز می شد و اصلا اگر هم باز می شد، پنجره کنار تخت یکی از این شش نفر ایتالیایی بود که من خجالت می کشیدم در حضورش پنجره را باز کنم. روی واژه خجالت مرددم. نمی دانم واقعا خجالت بود یا نزاکت یا چیز دیگر. به حال مهم آن بود که آن پنجره لعنتی تا صبح فردایش باز نشد و من تمام آن مدتی که پنجره بسته بود را روی تختم دراز کشیده بودم و به این فکر می کردم که چرا همیشه قبل از سفر حتما باید چیزی را فراموش کنم و جای آن چیز چه قدرخالی به نظر می رسد. هدفونم را فراموش کرده بودم بیاورم و نشسته بودم برای خودم وبلاگ های دیگرانی را می خواندم که نه دوستم بودند، نه دوستشان داشتم و نه برایم جالب بود که چه بر سرشان آمده است. راستش از خواندنش نه تنها لذت نمی بردم بلکه عذاب هم می کشیدم. احساس می کردم کسی آن ور دنیا نشسته است و برای خودش قصه می بافد و می خواهد به هر قیمتی که شده قصه اش را به خورد مردم بدهد. آن شب یاد فیلم فارگو (برادران کوئن) نیفتادم، اما الان که دارم می نویسم یادم آمد که اول فیلم اشاره می شود که داستان این فیلم بر اساس داستانی واقعی نوشته شده است  همین باعث می شد که بیننده (یا حداقل فقط من) بیشتر گول بخورد و بیشتر با فیلم ارتباط برقرار کند و بیشتر شوکه شود. بعدها خواندم که داستان کاملا خیالی بوده و چنین چیزی در هیچ جای دنیا برای هیچ بنی بشری اتفاق نیفتاده است.


پ.ن. این ایتالیایی ها اگر بی شعورترین ملت در حال حیات در زمین نباشند، حتما استحقاق رتبه دوم را دارند.


شنبه، اردیبهشت ۱۷

باز از اول

باز می خواهیم آغاز کنیم
باز از اول
نقطه ای بگذاریم بر انتهای گذشته مان
و آسوده بگوییم
که من از این نقطه من می شوم

 مردی عقیم
که هر شب
به بهانه جاودانگی
به آغوش زن می رود

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۵

استارت

امروز وبلاگم را حذف کردم، انگار پس از 1817 روز! وبلاگی که نه کسی می خواندتش نه کسی نظری برایش می نوشت. سال ها بود که تمام شده بود، قبل آن که تمامش کنم. شاید اصلا از همان روزی که شروع به پست کردن کردم، تمام شده بود. مهم نیست. هیچ اهمیتی ندارد. فکرش را بکن در طول همه این 1817 روز فقط سیصد و خورده ای نظر! گفتم که مهم نیست. هیچ هم به من بر نخورده است، اما ادعای بزرگی است اگر بگویم برای خودم می نوشتم. اصلا هر که بگوید برای خودش (یا حتی سایه اش) می نویسد لاف می زند، می خواهدهدایت باشد یا هر کس دیگری. به هر حال تمام شد. این دفعه  دوست دارم استارتم را واقع بینانه تر بزنم. می خواهم، اما  انگار نمی توانم.



Self portrait - Odd Nerdrum

پ.ن. این روزها این سلف پرتریت چه قدر شبیه من شده است. خودش نه، نگاهش!