سه‌شنبه، اسفند ۹

بی کوچه به دنیا آمده بودیم
که کوچه ها بازیمان نمی دادند
خانه مان منتظر تاکسی ایستاده بود
در دو کیلومتری فرودگاه

جهانمان کم کم یکباره کم شد
از هفتاد میلیون
به چند نفر

چهارشنبه، بهمن ۱۹

قاشق چایخوری

از امروز
لرزش این دل
از تزلزل قدم های زن صاحب خانه خواهد بود
از نعره مستانه شب های شنبه
نه از لبخندی که زمانی...
که زمانی  قند را...
لبخندت دیگر...
نمی کند آقای دکتر، لبخندش دیگر
نمی کند
انگار چیزی گیر کرده باشد
همانجا آقای دکتر
همانجا
زیر دلم
یک حبه قند ته استکان
باید مرا هم بزنید
آقای دکتر

قربانتان شوم
چیزی بنویسید
که مرا به هم بریزد