سه‌شنبه، آبان ۱۶

نوجوانی

و عشق از میان دو انگشت چسبیده به هم
مویه می کند
که بیابید مرا

لندن ادینبرا لیسبون

آینه ها منصفترند
از این دوربین ها که بسته اند مدار مان را روی خط گرینویچ
عمرمان به ساعت شما که تلف میشد
فرار کردیم
اما فرار رهایمان نخواهد کرد

شنبه، اردیبهشت ۲

حس آن فیلم بازی را دارم که همین چند لحظه پیش آخرین شاهکار سینما را دید...

کانسپت

مادر دریست که به جهنم باز می شود

کانسپت

بخشی از تو را نداشتم
همه ات را یعنی

اسید زمان

اسید زمان که  به پوست صورتت برسد
خواهم فهمید پدر را
 روزنامه اش را
و حیاطی خلوت
پشت به در آشپذخانه
اسید زمان که به صورتش رسیده بود

شنبه، فروردین ۵

کانسپت

قمقمه ها خالی شد
دو نفر به شوق سراب
از جیره روزگار
فرار می کردند

سه‌شنبه، فروردین ۱

عیدانه

بگیر چشمانم را
مگذار همسایه هایم را ببینم
من که سال هاست شکل خودم هستم
لعنت به این همسایه ها که پیر می شوند
بگذار عمر من 
به دستان تو چشم دوخته باشد

سه‌شنبه، اسفند ۹

بی کوچه به دنیا آمده بودیم
که کوچه ها بازیمان نمی دادند
خانه مان منتظر تاکسی ایستاده بود
در دو کیلومتری فرودگاه

جهانمان کم کم یکباره کم شد
از هفتاد میلیون
به چند نفر

چهارشنبه، بهمن ۱۹

قاشق چایخوری

از امروز
لرزش این دل
از تزلزل قدم های زن صاحب خانه خواهد بود
از نعره مستانه شب های شنبه
نه از لبخندی که زمانی...
که زمانی  قند را...
لبخندت دیگر...
نمی کند آقای دکتر، لبخندش دیگر
نمی کند
انگار چیزی گیر کرده باشد
همانجا آقای دکتر
همانجا
زیر دلم
یک حبه قند ته استکان
باید مرا هم بزنید
آقای دکتر

قربانتان شوم
چیزی بنویسید
که مرا به هم بریزد

جمعه، دی ۳۰


سرفه باید می کرد. وقت سرفه کردنش بود و عذر خواستن. گفت: باورش سخت است اما ایشان... دختر دستش را روی دست پسر گذاشت و به اکراه گفت: شما که می دانید، خودش تاریخ می خواند. مرد ابروانش را بالا داد و تا خواست چیزی بگوید دختر چشم در چشم پدرش دوخت و ادامه داد: همین چند سال پیش عمرشان را به شما دادند. دستمال را از روی پاهایش برداشت و به مودبانه ترین حالتی که می توانست، بلند شد و به طرف در خروجی قدم برداشت. به آیه ای می اندیشید که همین چند ساعت پیش بر پدرش نازل شده بود.