پنجشنبه، آذر ۲۱

چهار سوی این زندان دیوار نیست
دشت است
تو رفته ای اما
تار مویت می ریزد از آسمان
روی شانه کتم
و باد هنوز صورت پف کرده توست
وقتی که شمع 
روی میز
خاموش نشده است

تو

اسمت به چه کار می آید
"تو" مرا کافیست
"تو" یعنی آنان رفته اند
و یک جفت بال
روی جارختی خاک می خورد
آنان فقط یک بار
فقط یک بار
برای هم خواهند مرد

دو سرباز
یکی آن طرف
یکی آن طرف تر
-----
سیمی خاردار دنیا را به آشوب کشیده است
و صلح خندیدن دنیاست
به آنانی که برای هم مرده اند
زن می رفت
و او سربازی که از قطار جنگ باز مانده بود