دوشنبه، دی ۵

شعری که زندگی است

اتوبانی از میان ما می گذرد
تو از صدای آژیرها می ترسی
و من
از معنای این شعر

یکشنبه، آذر ۱۳

خدا


سپاس مالیخولیای اعظم را
که اوست افریننده ی زمین و اسمان
به وجود اورنده ی غم و اندوه
سپاس دو قطبی اعظم را
که اوست افریننده ی شب و روز‍‍
به وجود اورنده ی پژمردگی و شکوفایی
هم او که سودازده ی بزرگ است
و نزد اوست کلید بهشت زجر و رنج و عذاب و همه ی الام
و هم او که افرید جهان پوچ را در سکوت کشنده ی تنهایی خویش
و جان داد بنده اش را با دمیدن روح فسرده ی وحشت زده
و بر او ارزانی داشت نعمت بدبختی را
و اکسیری شفا بخش قرار داد از برای او به نام مرگ
باشد که بنوشید و شکرگذار باشید خدای را.

پیشگیری

تکه ای خواب
یک دندان
وان آب گرم
سوسمار نشان سابق
قطره های سرخ بر کف حمام
براهنی بود یا من؟
از هوش می...

چهارشنبه، آذر ۹

خاکستری

بوی عرق می دهد دهانم، درست مثل بدنم که بوی عرق می دهد. دوستی به من لطف دارد و می گوید: درست است کمی اضافه وزن داری، اما عوضش بچه مهربانی هستی. مگر می شود بوی عرق داد و مهربان نبود؟ مگر می شود چاق بود و مهربان نبود؟
دوستی می گوید: اخلاقت تند است. ملاحظه دور و بری هایت را نمی کنی. اما عوضش بدی های دیگران زود از یادت می رود. مگر بدخلقی و کینه توزی یک جا با هم جمع می شوند؟
عصر عصر خاکستری هاست. کاراکتر های خاکستری، روز های خاکستری.

تو را سفید سفید می خواستم
تو نیز به انجام این راه چشم دوخته بودی
اما  نویسنده مان...
او نویسنده بزرگی بود
کاراکترهایش را واقعی می ساخت
و پایان قصه ها را باز می گذاشت
افسوس...
افسوس که عصر عصر هایزنبرگ ها بود
و خاکستری ها
ولی ما که به شوق قصه مادربزگ ها بود که عاشق شدیم
نه چخوف
نه دیگران
یادت می آید؟
فقط کلاغ بود که به مقصد نمی رسید...

زخم


ایستادم
رخ به رخ
مقابل ترس
و بر زمین زدم او را با تمام هیبتش
اینبار من بر ‍پشت او نشسته بودم
ناله کنان اسمم را صدا میزد
التماس میکرد
شاید...
قلبش ایستاد
کشتمش
راحت شدم!
روز بعد...
گویی پشبمانم از انچه گذشت
پشیمان از ان خشم,شهوت
پشیمان از ان قتل,انزال
گویی زخمی عمیق تر زده باشم زنذگی ام را
زندگی با ترس راحت تر بود از تحمل این زخم...

سه‌شنبه، آذر ۸

من!

من شبیه همهٔ انسانهایی‌ هستم که هیچ شباهتی‌ به من ندارند.

یکشنبه، آذر ۶

دارالمجانین

دارالمجانین عالم است
زمین
بیمار و پرستار آغوش می گیرند همدیگر را
و هر یک به حال دیگری
به حال خویشتن
و آرزو می کنند جهان...
آرزویی نمانده است
دارالمجانین زمین است
عالم
بیمار و پرستار
روزی هزار بار
عوض می کنند
جایشان را
زار زار
زار زار
زار زار

چهارشنبه، آذر ۲

نظام

قبله عالم را خوابانده بودند
رو به قبله
اشد ان لا اله الی...
ملیجک سیگاری آتش زد
و پیرمرد آن سوی آسمان ها
قراداد شراکتش را پاره کرد

سه‌شنبه، آذر ۱

شاعر و دلقک

از قرن ها پیش
سلاح زن گریه بوده است
 سلاح مرد تیغ
و شاعر نه مرد نه زن
که میان این دو جنس است
و سلاحش میان گریه وتیغ

سلاح شاعر
همان عصاست
که زیر دست آن دلقک چلاق می لنگد
و می رساندش به خانه
تا  لباس شبش را بپوشد
دستمال گردنش را سفت کند
و دستش را روی حلقه ای زنگ زده بلرزاند 
و بی اختیار زنش را صدا زند
و زن که نیاید
ضیافت شامش را در خواب
همان جایی که زنش را جا گذاشته است
همانجا که مردی تمام عیار است
همانجا که شعر سلاح و شاعر مبارز است
همانجا که نوش جان نکند ،شاعر
شامش را
که وقتش گرانبها تر است...


آه گه گرام ها پرند از نغمه های عاشقانه
آه  که شاعران پرند از...
آه  که دلقک ها...

دوشنبه، آبان ۱۶

در خواب

دستش را به طرفم دراز کرده بود و آدامسش را می جوید. ترس برم داشت که نکند خودش باشد. خواستم حرفی بزنم. دهانم که باز شد منصرف شدم. همانطورآب دهانم را بلعیدم و به زحمت گفتم: قربانتان شوم، قضیه که جدی نیست؟
لبخند زد. همه دندان هایش را دیدم، سفید بودند و برق می زدند. گفتم: ملتفت هستم. حق با شماست. اشتباه از بنده بود.
لبخندش ایستاد و یک بعد از ابعاد فیزیکیش کم شد. عکسی شد از مردی که لبخند زده بود و دستش را به نشانه دوستی که نه - چیز دیگری - دراز کرده بود و من یک بعد بیشتر داشتم و چیزی مثل نفس نفس زدن در بعد چهارم در تمام اندامم می جوشید. 

چهارشنبه، آبان ۱۱

فرودگاه امام

ماندی همان جا
همان جا
همان جا
درست همان جا
همان جا که مانده ای
            با چشمانی خالی و دلی پر
من اما می روم
می روم
می روم
از جایی که می رود
تندتر از من
از زمینی
که زیر پای من
            در جهت توست که سرازیر می شود
چونان اشک مادری
بر مزار فرزند
           که در جهت اوست که سرازیر می شود
و این اتاق دیگر
نه جهان کوچک من
که جهان من کوچکتر است
چونان جهان فرزندی
زیر خاک
که اشک از چشمان لبپر مادری
لبریز می شود
بر جهان او
چهان من کوچک تر است
ار این اتاق
جهان من
آن جاست
آن جاست
آن جاست
همانجا که مانده ای
با چشمانی خالی و دلی سیر
از بوسه هایی از لبی لبپر
که لبریز می شود
چوان اشک مادری
بر مزار فرزند

چهارشنبه، مهر ۲۷

اردبیل

این برادری ها به کنار
این زبان نیز
آن شعر و برف و سنگفرش و آسمان نیز
وطن چیز دیگریست
وطن آن جاست که
یافت می توان کرد
همچون تویی را
آن وقت که دیگر
جای دیگری نیست

سه‌شنبه، مهر ۲۶

جردن، ساعت دو و نیم شب

زندگی کردن بلد نبود
زندکی او را می کرد
زنی
در فاصله دو بوق ممتد
یکی پیکان
یکی سمندی به طرح سیصد و چند

یکشنبه، مهر ۳

هفت از ده

بلرزد صدایت
بلغزد دلی
بشورد خدایی
به فرمان هفت

جمعه، مهر ۱

تنها عاشقانه

بوسه هامان خشک شده بود
بر فاصله ها
روی هوایی که آنجا بود و اینجا نیست
لبم غنجه مانده بود و غنچه درو می کرد
ظلمت شب
شبی که آنجا بود و اینجا نیست
خون شده بود دلی
از پشت صفحه های مانیتور
دلی که آنجا بود
و اینجا
نیست
...

آن غمگین ترین بالت را بزن امشب
شاپرکم
که فاصله ی قرن ها نور را پیمودن
امید آخر ماست
امیدی که آنجا
بود
و اینجا
...
 22 جون 2012

پنجشنبه، شهریور ۳۱

حصار

چین چین دامنت
دیوار چین بود
آنان آن سو
و من
این سو
 همه به دام افتاده بودیم

شنبه، شهریور ۵

از بودن ها

از بودنت می کاهد
سیگار هایم
که از باشدم می کاهد

دوشنبه، مرداد ۳۱

برای چند سال قبلتر


سر ساعت دو
به وقت اخبار نیم روزیست
که ساعت دو می شود و
یکی می میرد و یکی دیگر
امضا می کند قراردادی را
به نفع هر دو کشور
-          مسلمان و همسایه -
آن دیگری به چشمانمان زل می زند
فریاد می زند
که آری
 فردا روزبهتریست
ای شریف ترین ملت جهان...
آخر سر هم
باران عشق می بارانند
و گلاب می گیرند
از گل های بخت برگشته کاشان

من، اما
 یادم می رود
که دیروز
 همین وقت ها بود
که یک روز بیشتر وقت داشتم
برای رسیدن به آرزوهایم

شنبه، مرداد ۲۲

از تنهایی

همه چیز سر جای خودش است
جز زغال که در یخچال
بوی گندیدن غذایی را می گیرد
که برای دو نفر بود

دوشنبه، مرداد ۱۰

آغ رنگ نیست، سپید اما

من خواب آلوده ی خواب چشمانت
خوابم نمی برد
در شهر بی خوابی و
خواب های تکه تکه
خوابنما شده ام
در مست ترین شب خوابزدگان
تو، ای سر درد من
شراب من
شراب من  را با تو به دار آویختند
مردمی از جنس شب
از جنس خواب
از جنس سردرد های تکه تکه
آمدکار بود یا تصادف
خوردیم
مردیم
به سلامتی خوابیدن
 خواب مارا نمی برد 
اما
انگار
امشب...

شنبه، مرداد ۸

شعری برای تو

حرفی نیست
خواهم آمد
با این که می دانم
دوری زاده هر چیزی بود
جز دور بودنمان
آمدنم برای آن است تا باور کنم
که هندسه این راه ها را برای گزمه ها ریخته اند
نه مسافران

جمعه، مرداد ۷

ایران

زندگی در این خراب شده
مثل فرار کردن است
طفره رفتن ممتد است
از سنگینترین نگاه پدرانه پدری
که حرف نمی زند
نگاه می کند
پدری که می داند همه چیز را
 ولی به روی خودش نمی آورد
شاید
هیچ چیز را

یکشنبه، تیر ۱۹

دو سه روز پیش بود که هیچ اتفاقی نیافتاد

1.

امروز باید 7 جولای باشد. نشسته ام در پابی به اسم هاینیکن بیب (Heineken Babe) و آبجو سفارش داده ام. دخترانی که اینجا کار می کنند خودشان را شبیه بیب های سایت های پرنو کرده اند. دخترانی که خوب می داند اگر محل کارشان چند صد متر آن طرفتر می بود، می توانستند روزی 1000 یورو کاسب شوند. اما آنجا کار نمی کنند و تنشان را فقط برای چشم ها می فروشند.


همین چند لحظه پیش بود که نوشیدنیم را مزه کردم. اصلا 6.5 یورو نمی ارزد. انگار آخر بشکه بوده که اصلا گاز ندارد. آب بدنم در طول این چند روز از آبجو تامین می شود. بدجوری هوس آب معدنی یخدار با یک تکه لیمو کرده ام. حتی دلم آب شیر گلاسکو را می خواهد.

دلم می خواهد تلفنم زنگ بزند، نمی زند...

دیشب خواب دیدم پدرم می گوید کتابت را چاپ کن. شاید برای خودت کسی شوی. من هم جوابش دادم که راست می گویی شاید اصلا فروش هم بکند! از کجا معلوم؟ شاید برای خودم کسی شدم.

همان گارسونی که نوشیدنیم را برایم آورد، روی پیشخوان رفته است و می رقصد. سه پیرمرد در میز بغلیم نشسته اند. یکیشان می خواهد به هر زحمتی که شده است عکسش را بگیرد. دوربین را تنظیم می کند، تا می خواهد دکمه شات را فشار دهد، انگار که از چیزی بترسد، زود منصرف می شود و دوربین را پایین می گیرد و به اطرافش نگاه می کند، که مبادا کسی دیده باشدش.

دلم می خوهد تلفن  زنگ بزند، نمی زند...

ته نوشیدنیم را سر می کشم و سیگاری آتش می زنم. زن و مرد سفید پوستی کنارم ایستاده اند و زن گارسون را نگاه می کنند. بچه ای بغل زن است. بچه زل زده است به گارسون. تمنای خاصی دارد چشمانش. اصلا حسرت می کشد. با خودش فکر می کند که الان باید بغل آن زن بود نه مادرش. بچه سیاه است. سیاه سیاه.

دلم دیگر نمی خواهد تلفن زنگ بزند. نمی زند...

2.

حدود دوازده شب است. با خودم فکر می کنم که چرا همه گارسون ها در آمستردام این قدر دلربا هستند. این یکی هم زیباست. آنقدر زیبا که اصلا به خاطر او بود که آمدم اینجا. بغل دستی من هم مثل من تنهاست. گارسون که سفارش می گرفت چیزی به هلندی گفت. گارسون هلندی خوب بلد نبود. به انگلیسیی حرف زندند. مرد شماره اش را خواست. گارسون گفت منتظرش باشد یک ساعت بعد که کارش تمام می شود... مرد منتظرش نشست.

یک پاینت گینس اینجا 8 یورو است. تقریبا دو برابر قیمتش در گلاسکو. از خودم بدم می آید وقتی همه چیز را با گلاسکو مقایسه می کنم. آن جا که شهر من نیست، وطنم نیست، سرزمینم نیست، شهریست که مدتی است در آن زندگی می کنم، همین... آن جا هیچ چیز من نیست، اما به طرز عجیبی دوستش دارم و به همان میزان ازش فرار می کنم. فرار که نمی شود کرد. از هیچ چیز. هر چیزی که دنبالت می افتد، آنقدر تعقیبت می کند که آخر سر یکی از همین گوشه کنار ها به دامت می اندازد. گلاسکو، من را همینجا پشت همین میز به دام انداخته است. منی را که فرزند سرزمینی هستم که فرزند نمی خواهد. سرزمینی که من و امثال من را آق کرده است. شاید هم اصلا بالا آورده است. بوی معده آن مملکت را می دهم. همه جای اندامم بوی کثافت معده آن جا را می دهد. دلم به حال خودم، به حال تمام آن هایی که مثل من قی شده اند می سوزد، باید هم بسوزد. تنها کاری است که می توانم بکنم. اصلا تنها دین من به سرزمینم با همین دلسوزی ادا می شود.

گارسون داد می زند: هی اون دختره نمی تونه بره توالت! اگه اینجا مشروب نخورده...

شنبه، تیر ۴

کجاست رفتن من؟


کجاست رفتن من؟
مقصد کجاست؟
شرق؟
غرب؟


جای پایم را باد برده است و
من
دور سرم
دور سرت
جهان
دور سرم می چرخد

جمعه، تیر ۳

پاپ کرن ها بوسیده نمی شوند، جویده اما شاید...

لب من اما اگر نبود
شمار لب ها
زوج می شد
در سکانس آخر فیلم
رو به پرده ی سینما

جمعه، خرداد ۲۷

من پاک به سرم زده است...

گاهی می گویم: از این مردمی که دور و برم زندگی می کنند حالم به هم می خورد. گاهی به این ننیجه می رسم که خودم حال به هم زن هستم. نمی دانم چه اتفاقی دارد می افتد که ذهنم همیشه پر است. همیشه چیزی است که نگرانش باشم و همیشه چیزی نیست که فکر می کنم باید می بود و من اکنون حسرت نبودنش را می خورم. بعضی چیز ها را زیاد تر می خواهم و بعضی ها را کمتر. نمی دانم آیا دنبال تعادل این چیزها هستم یا اینکه کلا اهل شکایت و شکوه ام و نمی توانم به کم و زیاد چیزها قانع باشم.

گاهی فکر می کنم، جای کسی در زندگیم خالی است، اما وقتی آن کس می آید. احساس می کنم چیزی از من دزدیده می شود. شاید تنهاییم!  فکر می کنم تنهاییم هم برایم ارزش دارد. آن کس هم برایم ارزش دارد. اصلا همه چیز این دنیا برایم ارزش دارند.مالیخولیای زندگیم را هم دوست دارم، اما همیشه آرزو دارم که کمی شادتر باشم. شادی هم که می آید دلم برای خودم که همیشه با مالیخولیا روزگار می گذرانده تنگ می شود.

وقتی که یک قدم جلوتر می گذارم از خودم می پرسم، جای قبلیم کمی دلنشنین تر نبود. باز عقب می روم همان جای قبلیم، اما به سرعت احساس می کنم از قدم قبلی یک قدم عقبترم. یعنی عقب مانده ام و عقب ماندگی برایم آزاردهنده است. باز قدمی به جلو می اندازم و باز همان اتفاق تکرار می شود. آنقدر تکرار می شود تا عادت کنم به جای جدیدم و دیگر فکر کنم جایی که باید می بودم همین جاست. این طور می شود که سرعت جلو رفتنم کم است. خیلی کم. شاید هم اصلا جلو نمی روم و آنقدر این ور و آن ور می روم که محیط پیرامونم فرق می کند که دیگر یادم نمی آید این جا جلو بوده است یا عقب.

بله من استاد در جا زدنم. استاد ماندنم. استاد ترسیدن از تغییرم و استاد فکر کردن به تغییری هستم که برایم لذت بخش است. اصلا فکر کردن برایم لذت بخش است. اصلا آرمان شهر هایی که فلاسفه می سازند از همین لذت ناشی می شود. دوست دارند در فکرشان چیزی آرمانی خلق کنند. با این که می دانند ساختن این ایده آل ها هیچ وقت عملی نخواهد شد. فقط در حین پرورش این ایده آل هاست که لذت می برند.

ایده آل ذاتا واژه سختی است برای توصیف اما به شدت برایم واقعی است. دقیقا به همان میزان که  نرمال واقعیت می تواند داشته باشد. چند وقت پیش بود که سعی می کردم همه چیزم را نرمال کنم. اخلاقم را نرمال تر کنم. رفتارم را، حتی قیافه ام را هم نرمالتر کنم. آن قدر سعی کردم که فهمیدم اصلا نرمال ایده آل وسط دو چیز است و رسیدن به نرمال همانقدر سخت است که رسیدن به ایده آل.

این چرت و پرت ها را برای خودم دست و پا می کنم و می فهمم که نه من دنبال نرمال کردن آن کم و زیاد ها نیستم. من دنبال سرگرم کردن خودم هستم به انجام کاری که با خودم فکر کنم که بله بله در حال قدم زدن به جلو هستم. اما نه من اصلا حرکت نمی کنم. بادبان هایم را بالا زده ام و خود را به باد سپرده ام. غافل از این که این بادبانها جنسشان از تور است و جلو نمی رود.

نه حتی من آنی نیستم که می گویم. من اصلا آنی را که می گویم را هم خوب نمی فهمم. من فقط یک چیز را خوب می بینم و خوب درکش می کنم. من با پوست و استخوانم با ذره ذره وجودم گذر زمان را می بینم و نداشتن آرزوی که به انتظارش بنشینم.

این روزها تعداد سیگارهایی که می کشم، سرعت رشد مردنم را نشان می دهد.

چهارشنبه، خرداد ۱۸

گودوی من

نیا
بنشین همانجا
کانال تلوزیونت را عوض کن
چاییت را بخور
برای شام
پیتزایت را سفراش بده
اما سر شب
که می خوابی
پیامی بفرست و بگو
فردا
فردا
آری همین فردا

جمعه، خرداد ۶

بدون عنوان

آقای خدا
این بار بی خیال چایی
می خواهم دو سه شاتی ودکا بزنیم و
درست مثل دو آدم بالغ
بنشینیم و به اشتباهاتمان اقرار کنیم

قلعه ادینبورگ


قلعه ادینبورگ (18 می 2011)

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۸

شلم

من اعتقاد داشتم که نباید بین بازی حرف زد. یعنی این طور عادت کرده بودم. قبل ها که بازی می کردیم، اگر کسی بر حسب اتفاق  سرش را می خاراند، کسی دیگری همیشه آنجا بود که بازی را به هم بزند و به بهانه تقلب دو برابر آنچه را که خوانده بود برایش منفی بنویسد و دعوا شروع شود که به والله من قصدم واقعا خاراندن سرم بود. اما ما همیشه اعتقاد داشتیم که خاراندن سر یعنی خشت یا پیک یا هر کارت دیگری. دیروز حرف نمی زدم، دراز کشیده بودم و سعی می کردم منصفانه بازی کنم و به ورق آخر که گه گاه از زیر دست دیلر دیده می شد نگاه نکنم. نگاه نمی کردم. می گفتند ساکتی! ساکت بودم، تمام و کمال هوش و حواسم جذب تکه آهنگی شده بود که پخش می شد در اتاق و کسی جز من نمی شنیدش.

 در کل این چند دستی که بازی کردیم، چند بار حرف زدم. همه اش سرم را تکان می دادم که باز فلانی ورق اشتباه را بازی کرد. بد بازی می کرد، یا حداقل من دوست داشتم که فکر کنم که او بد بازی می کند. سعی می کردم از موضع بالا حرف بزنم، درست مثل کسی که خدای بازی کردن است و هیچ از بازی لذت نمی برد و هدفش از بازی آموختن است و لا غیر. می گفتم: بازی را باید بدهی دست حاکم نه یارش. بازی که دستش می افتاد همان کار را می کرد. باز سر تکان می دادم که نه باز اشتباه کردی ، به هزار دلیل که این بار باید بازی را می دادی دست یار حاکم که فلان شود و فلان اتفاق بیفتد و فلان ورق رو شود و هزار فلان و فلان دیگر. باز قبول می کرد و باز عینا اجرا می کرد و من باز ایراد می گرفتم و سر تکان می دادم.

بازی که تمام شد، باختیم. با اختلاف زیاد، بسیار زیاد.  همه  معتقد بودند که باخت ما فقط و فقط به خاطر بازی های بد شایان بوده است. خود شایان هم معترف بود که بازی های بد او دلیل باخت ما شده است. اما من طور دیگری فکر می کردم، شایان غلط بازی نمی کرد، ورق هایی که به دستش می رسیدند ورق های غلطی یودند.

پ.ن. قطعه ای از   Justin Vernon



 And the one who deal the cards
Are the ones who take the tricks
With their hands over their hearts
While we play the game they fix