شنبه، تیر ۴

کجاست رفتن من؟


کجاست رفتن من؟
مقصد کجاست؟
شرق؟
غرب؟


جای پایم را باد برده است و
من
دور سرم
دور سرت
جهان
دور سرم می چرخد

جمعه، تیر ۳

پاپ کرن ها بوسیده نمی شوند، جویده اما شاید...

لب من اما اگر نبود
شمار لب ها
زوج می شد
در سکانس آخر فیلم
رو به پرده ی سینما

جمعه، خرداد ۲۷

من پاک به سرم زده است...

گاهی می گویم: از این مردمی که دور و برم زندگی می کنند حالم به هم می خورد. گاهی به این ننیجه می رسم که خودم حال به هم زن هستم. نمی دانم چه اتفاقی دارد می افتد که ذهنم همیشه پر است. همیشه چیزی است که نگرانش باشم و همیشه چیزی نیست که فکر می کنم باید می بود و من اکنون حسرت نبودنش را می خورم. بعضی چیز ها را زیاد تر می خواهم و بعضی ها را کمتر. نمی دانم آیا دنبال تعادل این چیزها هستم یا اینکه کلا اهل شکایت و شکوه ام و نمی توانم به کم و زیاد چیزها قانع باشم.

گاهی فکر می کنم، جای کسی در زندگیم خالی است، اما وقتی آن کس می آید. احساس می کنم چیزی از من دزدیده می شود. شاید تنهاییم!  فکر می کنم تنهاییم هم برایم ارزش دارد. آن کس هم برایم ارزش دارد. اصلا همه چیز این دنیا برایم ارزش دارند.مالیخولیای زندگیم را هم دوست دارم، اما همیشه آرزو دارم که کمی شادتر باشم. شادی هم که می آید دلم برای خودم که همیشه با مالیخولیا روزگار می گذرانده تنگ می شود.

وقتی که یک قدم جلوتر می گذارم از خودم می پرسم، جای قبلیم کمی دلنشنین تر نبود. باز عقب می روم همان جای قبلیم، اما به سرعت احساس می کنم از قدم قبلی یک قدم عقبترم. یعنی عقب مانده ام و عقب ماندگی برایم آزاردهنده است. باز قدمی به جلو می اندازم و باز همان اتفاق تکرار می شود. آنقدر تکرار می شود تا عادت کنم به جای جدیدم و دیگر فکر کنم جایی که باید می بودم همین جاست. این طور می شود که سرعت جلو رفتنم کم است. خیلی کم. شاید هم اصلا جلو نمی روم و آنقدر این ور و آن ور می روم که محیط پیرامونم فرق می کند که دیگر یادم نمی آید این جا جلو بوده است یا عقب.

بله من استاد در جا زدنم. استاد ماندنم. استاد ترسیدن از تغییرم و استاد فکر کردن به تغییری هستم که برایم لذت بخش است. اصلا فکر کردن برایم لذت بخش است. اصلا آرمان شهر هایی که فلاسفه می سازند از همین لذت ناشی می شود. دوست دارند در فکرشان چیزی آرمانی خلق کنند. با این که می دانند ساختن این ایده آل ها هیچ وقت عملی نخواهد شد. فقط در حین پرورش این ایده آل هاست که لذت می برند.

ایده آل ذاتا واژه سختی است برای توصیف اما به شدت برایم واقعی است. دقیقا به همان میزان که  نرمال واقعیت می تواند داشته باشد. چند وقت پیش بود که سعی می کردم همه چیزم را نرمال کنم. اخلاقم را نرمال تر کنم. رفتارم را، حتی قیافه ام را هم نرمالتر کنم. آن قدر سعی کردم که فهمیدم اصلا نرمال ایده آل وسط دو چیز است و رسیدن به نرمال همانقدر سخت است که رسیدن به ایده آل.

این چرت و پرت ها را برای خودم دست و پا می کنم و می فهمم که نه من دنبال نرمال کردن آن کم و زیاد ها نیستم. من دنبال سرگرم کردن خودم هستم به انجام کاری که با خودم فکر کنم که بله بله در حال قدم زدن به جلو هستم. اما نه من اصلا حرکت نمی کنم. بادبان هایم را بالا زده ام و خود را به باد سپرده ام. غافل از این که این بادبانها جنسشان از تور است و جلو نمی رود.

نه حتی من آنی نیستم که می گویم. من اصلا آنی را که می گویم را هم خوب نمی فهمم. من فقط یک چیز را خوب می بینم و خوب درکش می کنم. من با پوست و استخوانم با ذره ذره وجودم گذر زمان را می بینم و نداشتن آرزوی که به انتظارش بنشینم.

این روزها تعداد سیگارهایی که می کشم، سرعت رشد مردنم را نشان می دهد.

چهارشنبه، خرداد ۱۸

گودوی من

نیا
بنشین همانجا
کانال تلوزیونت را عوض کن
چاییت را بخور
برای شام
پیتزایت را سفراش بده
اما سر شب
که می خوابی
پیامی بفرست و بگو
فردا
فردا
آری همین فردا