دوشنبه، آبان ۱۶

در خواب

دستش را به طرفم دراز کرده بود و آدامسش را می جوید. ترس برم داشت که نکند خودش باشد. خواستم حرفی بزنم. دهانم که باز شد منصرف شدم. همانطورآب دهانم را بلعیدم و به زحمت گفتم: قربانتان شوم، قضیه که جدی نیست؟
لبخند زد. همه دندان هایش را دیدم، سفید بودند و برق می زدند. گفتم: ملتفت هستم. حق با شماست. اشتباه از بنده بود.
لبخندش ایستاد و یک بعد از ابعاد فیزیکیش کم شد. عکسی شد از مردی که لبخند زده بود و دستش را به نشانه دوستی که نه - چیز دیگری - دراز کرده بود و من یک بعد بیشتر داشتم و چیزی مثل نفس نفس زدن در بعد چهارم در تمام اندامم می جوشید. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر