چهارشنبه، آذر ۹

خاکستری

بوی عرق می دهد دهانم، درست مثل بدنم که بوی عرق می دهد. دوستی به من لطف دارد و می گوید: درست است کمی اضافه وزن داری، اما عوضش بچه مهربانی هستی. مگر می شود بوی عرق داد و مهربان نبود؟ مگر می شود چاق بود و مهربان نبود؟
دوستی می گوید: اخلاقت تند است. ملاحظه دور و بری هایت را نمی کنی. اما عوضش بدی های دیگران زود از یادت می رود. مگر بدخلقی و کینه توزی یک جا با هم جمع می شوند؟
عصر عصر خاکستری هاست. کاراکتر های خاکستری، روز های خاکستری.

تو را سفید سفید می خواستم
تو نیز به انجام این راه چشم دوخته بودی
اما  نویسنده مان...
او نویسنده بزرگی بود
کاراکترهایش را واقعی می ساخت
و پایان قصه ها را باز می گذاشت
افسوس...
افسوس که عصر عصر هایزنبرگ ها بود
و خاکستری ها
ولی ما که به شوق قصه مادربزگ ها بود که عاشق شدیم
نه چخوف
نه دیگران
یادت می آید؟
فقط کلاغ بود که به مقصد نمی رسید...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر