جمعه، دی ۳۰


سرفه باید می کرد. وقت سرفه کردنش بود و عذر خواستن. گفت: باورش سخت است اما ایشان... دختر دستش را روی دست پسر گذاشت و به اکراه گفت: شما که می دانید، خودش تاریخ می خواند. مرد ابروانش را بالا داد و تا خواست چیزی بگوید دختر چشم در چشم پدرش دوخت و ادامه داد: همین چند سال پیش عمرشان را به شما دادند. دستمال را از روی پاهایش برداشت و به مودبانه ترین حالتی که می توانست، بلند شد و به طرف در خروجی قدم برداشت. به آیه ای می اندیشید که همین چند ساعت پیش بر پدرش نازل شده بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر