1.
امروز باید 7 جولای باشد. نشسته ام در پابی به اسم هاینیکن بیب (Heineken Babe) و آبجو سفارش داده ام. دخترانی که اینجا کار می کنند خودشان را شبیه بیب های سایت های پرنو کرده اند. دخترانی که خوب می داند اگر محل کارشان چند صد متر آن طرفتر می بود، می توانستند روزی 1000 یورو کاسب شوند. اما آنجا کار نمی کنند و تنشان را فقط برای چشم ها می فروشند.
همین چند لحظه پیش بود که نوشیدنیم را مزه کردم. اصلا 6.5 یورو نمی ارزد. انگار آخر بشکه بوده که اصلا گاز ندارد. آب بدنم در طول این چند روز از آبجو تامین می شود. بدجوری هوس آب معدنی یخدار با یک تکه لیمو کرده ام. حتی دلم آب شیر گلاسکو را می خواهد.
دلم می خواهد تلفنم زنگ بزند، نمی زند...
دیشب خواب دیدم پدرم می گوید کتابت را چاپ کن. شاید برای خودت کسی شوی. من هم جوابش دادم که راست می گویی شاید اصلا فروش هم بکند! از کجا معلوم؟ شاید برای خودم کسی شدم.
همان گارسونی که نوشیدنیم را برایم آورد، روی پیشخوان رفته است و می رقصد. سه پیرمرد در میز بغلیم نشسته اند. یکیشان می خواهد به هر زحمتی که شده است عکسش را بگیرد. دوربین را تنظیم می کند، تا می خواهد دکمه شات را فشار دهد، انگار که از چیزی بترسد، زود منصرف می شود و دوربین را پایین می گیرد و به اطرافش نگاه می کند، که مبادا کسی دیده باشدش.
دلم می خوهد تلفن زنگ بزند، نمی زند...
ته نوشیدنیم را سر می کشم و سیگاری آتش می زنم. زن و مرد سفید پوستی کنارم ایستاده اند و زن گارسون را نگاه می کنند. بچه ای بغل زن است. بچه زل زده است به گارسون. تمنای خاصی دارد چشمانش. اصلا حسرت می کشد. با خودش فکر می کند که الان باید بغل آن زن بود نه مادرش. بچه سیاه است. سیاه سیاه.
دلم دیگر نمی خواهد تلفن زنگ بزند. نمی زند...
2.
حدود دوازده شب است. با خودم فکر می کنم که چرا همه گارسون ها در آمستردام این قدر دلربا هستند. این یکی هم زیباست. آنقدر زیبا که اصلا به خاطر او بود که آمدم اینجا. بغل دستی من هم مثل من تنهاست. گارسون که سفارش می گرفت چیزی به هلندی گفت. گارسون هلندی خوب بلد نبود. به انگلیسیی حرف زندند. مرد شماره اش را خواست. گارسون گفت منتظرش باشد یک ساعت بعد که کارش تمام می شود... مرد منتظرش نشست.
یک پاینت گینس اینجا 8 یورو است. تقریبا دو برابر قیمتش در گلاسکو. از خودم بدم می آید وقتی همه چیز را با گلاسکو مقایسه می کنم. آن جا که شهر من نیست، وطنم نیست، سرزمینم نیست، شهریست که مدتی است در آن زندگی می کنم، همین... آن جا هیچ چیز من نیست، اما به طرز عجیبی دوستش دارم و به همان میزان ازش فرار می کنم. فرار که نمی شود کرد. از هیچ چیز. هر چیزی که دنبالت می افتد، آنقدر تعقیبت می کند که آخر سر یکی از همین گوشه کنار ها به دامت می اندازد. گلاسکو، من را همینجا پشت همین میز به دام انداخته است. منی را که فرزند سرزمینی هستم که فرزند نمی خواهد. سرزمینی که من و امثال من را آق کرده است. شاید هم اصلا بالا آورده است. بوی معده آن مملکت را می دهم. همه جای اندامم بوی کثافت معده آن جا را می دهد. دلم به حال خودم، به حال تمام آن هایی که مثل من قی شده اند می سوزد، باید هم بسوزد. تنها کاری است که می توانم بکنم. اصلا تنها دین من به سرزمینم با همین دلسوزی ادا می شود.
گارسون داد می زند: هی اون دختره نمی تونه بره توالت! اگه اینجا مشروب نخورده...
خیلی زیبا بود
پاسخ دادنحذفمخصوصا اینکه سرزمین، شما را قی کرده است
مرا به یاد تف بعد از قی انداخت که به چانه ی آدم میچسبد
مثل من که چسبیده ام...