در را برایش باز کردم
سردش بود
پتویی برایش آوردم
و غذا برایش گرم کردم
گفت میل ندارد
کمی چایی برایش ریختم
برای خودم نیز
تازه چانه مان گرم شده بود
که به ساعتش اشاره کرد
عذر خواستم
و چشمانم را بستم
از جهاز تنهاییم تنها
آیینه و شمعدان نقره را برده بود
باقی هنوز روی طاقچه
برایم نیشخند می زد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر