من اعتقاد داشتم که نباید بین بازی حرف زد. یعنی این طور عادت کرده بودم. قبل ها که بازی می کردیم، اگر کسی بر حسب اتفاق سرش را می خاراند، کسی دیگری همیشه آنجا بود که بازی را به هم بزند و به بهانه تقلب دو برابر آنچه را که خوانده بود برایش منفی بنویسد و دعوا شروع شود که به والله من قصدم واقعا خاراندن سرم بود. اما ما همیشه اعتقاد داشتیم که خاراندن سر یعنی خشت یا پیک یا هر کارت دیگری. دیروز حرف نمی زدم، دراز کشیده بودم و سعی می کردم منصفانه بازی کنم و به ورق آخر که گه گاه از زیر دست دیلر دیده می شد نگاه نکنم. نگاه نمی کردم. می گفتند ساکتی! ساکت بودم، تمام و کمال هوش و حواسم جذب تکه آهنگی شده بود که پخش می شد در اتاق و کسی جز من نمی شنیدش.
در کل این چند دستی که بازی کردیم، چند بار حرف زدم. همه اش سرم را تکان می دادم که باز فلانی ورق اشتباه را بازی کرد. بد بازی می کرد، یا حداقل من دوست داشتم که فکر کنم که او بد بازی می کند. سعی می کردم از موضع بالا حرف بزنم، درست مثل کسی که خدای بازی کردن است و هیچ از بازی لذت نمی برد و هدفش از بازی آموختن است و لا غیر. می گفتم: بازی را باید بدهی دست حاکم نه یارش. بازی که دستش می افتاد همان کار را می کرد. باز سر تکان می دادم که نه باز اشتباه کردی ، به هزار دلیل که این بار باید بازی را می دادی دست یار حاکم که فلان شود و فلان اتفاق بیفتد و فلان ورق رو شود و هزار فلان و فلان دیگر. باز قبول می کرد و باز عینا اجرا می کرد و من باز ایراد می گرفتم و سر تکان می دادم.
بازی که تمام شد، باختیم. با اختلاف زیاد، بسیار زیاد. همه معتقد بودند که باخت ما فقط و فقط به خاطر بازی های بد شایان بوده است. خود شایان هم معترف بود که بازی های بد او دلیل باخت ما شده است. اما من طور دیگری فکر می کردم، شایان غلط بازی نمی کرد، ورق هایی که به دستش می رسیدند ورق های غلطی یودند.
پ.ن. قطعه ای از Justin Vernon
And the one who deal the cards
Are the ones who take the tricks
With their hands over their hearts
While we play the game they fix
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر