دو روز پیش از آن خراب شده برگشتم. خلاف عادت مسافران که مسافرتشان شمار روزش یکی بیشتر از شب هایش است، دو شب ماندم و یک روز! حالا چرایش را دقیقا نمی دانم. اما آن یک روزی را که آنجا بودم را تماما خوابیدم. شبش را تا صبح در هاستل 8 نفره ای در پدینگتون صبح کردم، با 7 نفر دیگر که 6 تایشان ایتالیایی بودند و یکی شان دختری بود از یک کشور دیگر که هرجای دنیا می توانست باشد جز بریتانیا! شب را نتوانستم بخوابم. به نظرم اتاق بیش از اندازه گرم بود و پنجره اتاق سخت باز می شد و اصلا اگر هم باز می شد، پنجره کنار تخت یکی از این شش نفر ایتالیایی بود که من خجالت می کشیدم در حضورش پنجره را باز کنم. روی واژه خجالت مرددم. نمی دانم واقعا خجالت بود یا نزاکت یا چیز دیگر. به حال مهم آن بود که آن پنجره لعنتی تا صبح فردایش باز نشد و من تمام آن مدتی که پنجره بسته بود را روی تختم دراز کشیده بودم و به این فکر می کردم که چرا همیشه قبل از سفر حتما باید چیزی را فراموش کنم و جای آن چیز چه قدرخالی به نظر می رسد. هدفونم را فراموش کرده بودم بیاورم و نشسته بودم برای خودم وبلاگ های دیگرانی را می خواندم که نه دوستم بودند، نه دوستشان داشتم و نه برایم جالب بود که چه بر سرشان آمده است. راستش از خواندنش نه تنها لذت نمی بردم بلکه عذاب هم می کشیدم. احساس می کردم کسی آن ور دنیا نشسته است و برای خودش قصه می بافد و می خواهد به هر قیمتی که شده قصه اش را به خورد مردم بدهد. آن شب یاد فیلم فارگو (برادران کوئن) نیفتادم، اما الان که دارم می نویسم یادم آمد که اول فیلم اشاره می شود که داستان این فیلم بر اساس داستانی واقعی نوشته شده است همین باعث می شد که بیننده (یا حداقل فقط من) بیشتر گول بخورد و بیشتر با فیلم ارتباط برقرار کند و بیشتر شوکه شود. بعدها خواندم که داستان کاملا خیالی بوده و چنین چیزی در هیچ جای دنیا برای هیچ بنی بشری اتفاق نیفتاده است.
پ.ن. این ایتالیایی ها اگر بی شعورترین ملت در حال حیات در زمین نباشند، حتما استحقاق رتبه دوم را دارند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر